تبليغاتX
لنگه کفش
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
سکوت باید کرد ...
غم اینجا نه که آنجاست
دل اما در سرمای این سیاه خانه می تپد
در این غربت ناشاد
یاسی ست اشتیاق که در فراسوهای طاقت می گذرد
بادام بی مغری می شکنیم
یاد دیاران را و تلخای دوزخ در هر رگمان می گذرد


" احمد شاملو  "

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
خاطره سحر ....
مدل چترش تاشو بود .... هی چترش رو باز می کرد و بالا و پایین می برد ....
ولی چتر من مثل اون نبود .... عصا بود که نیافتم .... عصام رو گرفته بودم دستم و دنبال خودم می کشیدمش ...
گفتم : ازصداش که بدت نمیآد ....
خندید ...
- نه ... راحت باش ...
جلو جلو راه می رفتم که نبینی لبام داره میلرزه ... یکم سردم بود ... یه بغضی تو گلوم گیر کرده بود ...
خدایا ... چرا این طوری شدم ؟ ... چرا نمی خندم ؟...
یه کم سعی کن ... دلم می خواست صدای خنده هاش رو بشنوم ...
- خب دیگه ... خداحافظ ...
چقدر راحت ... قلبم یه جوری شد ... نمی دونم .... یه قدم رفتم جلو ... یه لحظه ناخودآگاه دستم رفت به سمتش ... زود دستم رو کشیدم عقب که متوجه نشه ....
-باشه ... خداحافظ ....
برگشتم و تنهای تنها به راه خودم ادامه دادم ...
نه دلم نمی خواد برم ... دلم می خواد پیش تو باشه .... بغضم داشت کم کم می ترکید .... ولی اشکی نبود که بخواد چشمام رو خیس بکنه ...
آدامسش تو جیبم بود ... یادم بود که بهش بدم ولی نمی دونم چرا آدامسش رو بهش ندادم ...
من چرا این طوری شدم ؟
خدایا .... این اولین بارم بود که پاهام نمی خواست بره ... دلم جا مونده بود ... می خواست برگرده و ورش داره ...
بهم می گفت : آدم اگه کسی رو دوست داره ... بهش نباید بگه ... اون وقت میره و تنهات میذاره .... چون خیالش راحته که یکی دوستش داره ... منتظرشه ...
حرفش رو اصلا قبول نداشتم ...
- برو بابا ... لوس ...
یه کم دوباره سعی کن ... سعی کن کم نیآری .... تو می تونی ... می خواد بره ... تو می مونی ...
پس سعی کن ...
توام کمکم کن ... سخته ... انقد سخته که همیشه رفتنت جلو چشمامه ... اینکه می خوای بری خیلی ساده ...
بهم می گفت : دختر انقد ساده نباش ... ضعف نشون نده ... برای خودت بد میشه ...
ولی دوست داشتن ضعف نیست .... یه نعمته ... قبول داری ؟
نه ... من مطمئنم این طور نیست ....
پنجشنبه هفتم آبان 1388
اینجا هوا ابریست آنجا را نمی دانم !
دیروز هوا گرفته بود ...

شاید مثل من آسمون بغض کرده بود و نمی تونست ببآره ... فقط گوشه ای کز کرده بود و یه پرده سیاه روی دلش کشیده بود ...

بغض داشت ....

نتونست مثل من باشه ... جلوی خودش رو نگرفت و بارید و بارید ...

خورد شدم ... وقتی گفتی : بی وفام ... وقتی گفتی : بی معرفت ...

متنفر شدم از خودم ... دلم می خواست منم های های مثل آسمونم گریه کنم ...

دلم می خواست ببینی که دارم می ریزم ....

دیروز وقتی گریه کردی ... وقتی اون حرفها رو زدی ...

شکستم .... خورد شدم ...

دوست دارم ... دوست دارم ...

تو همون منی ....

تو دنیای منی ....

من بی وفام ... من بی معرفتم ... ولی تو بهترین منی ....

هنوز هم هوا گرفته ... اما این بار برای دل من  نمی باره ... می خواد برای تو ببآره ...

می خواد هر چی ابر سیاه تو زندگیته بشوره و ببره ...

می خواد چشمای قشنگت مثل قبل برق بزنه ... دل ربایی بکنه ...ناز بکنه ...

می خواد تو برای همیشه مال اون باشی ...

تو تنها نیستی ... تو خودت رو داری ... تو بهترین انسان با بهترین قلم و تفکر رو داری ...

اگه نیستم بدون همیشه یادت ... خاطراتت ... خنده هات توی یادم هست ..

 بدون که همیشه بهت افتخار می کنم به تو ... به  نوشته هات ... به وجودت ...

دوست دارم ...

تو دنیای منی ....

پنجشنبه هفتم آبان 1388
بخواه ...
ایستاده مردن بهتر از دو زانو زندگی کردن است .....

 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
شعر تو ...
کسی بی خبر آمد

مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم

کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو

در اندیشه پرواز

کسی بسته و آزاد

اسیر قفسی باز

کسی خنده            کسی غم

کسی شادی و ماتم

کسی ساده کسی صاف

کسی در هم و بر هم

کسی پر ز ترانه

کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده

کسی سبز و کسی کال

کسی مثل تو ای دوست

مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد

برای دل من خواند

من از خواب پریدم

شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین

مرا زمزمه میکرد  .....

 

شعری که دکتر انوشه در پایان سخنرانی خود خواندند

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
بیآیید خوشحال زندگی کنیم ....
خوشحالی یک وضعیت خاص ذهنی است. هر فردی در زندگی خود روزهایی را تجربه کرده که برایش خوشایند نبوده است.

                                  خوشحالی             

اما ناخشنودی مزمن می تواند سلامتی، شغل و روابط شما را تحت تاثیر قرار دهد. در این قسمت نکته های وجود دارند که شما را در این کار یاری می کنند:
۱) خوش بین باشید: به زندگی با دیدی مثبت نگاه کنید تا خود را به دلیل احساس انرژی و خوشحالی بسیار زیادی که نصیبتان خواهد شد، متعجب سازید.
۲) دید وسیعی داشته باشید: اجازه ندهید مسائل کوچک شما را آشفته نماید.
۳) سپاسگزار باشید: از دیگران قدردانی کنید. از همکار خود به خاطر کمکش تشکر کرده و به دلیل موفقیت در انجام کارش به او تبریک بگویید.
۴) به کارهایی مبادرت ورزید که از انجام دادن آنها لذت می برید: اتومبیلتان را بشویید، به برخی تعمیرات جزیی در منزل بپردازید، تلویزیون تماشا کنید، خرید بروید.
۵) از جسم خود مراقبت کنید: خوب بخورید و ورزش کنید. به باشگاه رفته و کمی بدوید یا در یک بازی ورزشی شرکت کنید.
۶) برنامه های خود را تغییر دهید: برنامه های روزانه خود را عوض کرده تا انرژی جدیدی پیدا کنید.
۷) با مردم در تماس باشید: آیا به خاطر می آورید زمانی که یک دوست قدیمی به طور غیرمنتظره با شما تماس گرفت چه احساسی داشتید؟ با افراد فامیل و یا دوستان قدیمی خود تماس گرفته و از حال آنها باخبر شوید.
۸) خلاق باشید: روزنه ای برای انرژی خلاق خود بیابید. این ممکن است شامل کاردستی، بازسازی، نقاشی، ترسیم کاریکاتور، نویسندگی و یا حتی باغداری باشد. مهم نیست که چقدر مشغله داشته باشید و یا تا چه اندازه در آخر هفته احساس بی حالی می کنید، اگر زمانی را برای انجام فعالیت های خلاق اختصاص دهید، احساسی شادتر و سالم تر خواهید کرد.
۹) تخیل کنید: آرزوها و بلندپروازی های خود را یادداشت کرده و به تدریج آنها را واقعیت بخشید آنگاه همیشه چیزهایی برای انتظار کشیدن، و جایی برای متمرکز کردن انرژی خود خواهید داشت.
۱۰) بخشنده باشید: شاید زمان آن فرا رسیده باشد که کسی (یا خودتان) را به خاطر چیزی که اتفاق افتاده و یا گفته شده مورد بخشایش قرار دهید. اتفاقات و اشتباهات گذشته را پذیرفته و فراموش کنید. بدانید که نمی توانید زمان را به عقب برگردانید. شادمانی خود را با از یاد بردن ناامیدی ها و شکست های گذشته دوباره به دست آورید .

شنبه هجدهم مهر 1388
ما اومدیم ....
روز چهارشنبه ۱۷ /۷ / ۸۷ ساعت یک و ۵۸ دقیقه ...

مثل همیشه در حال فشار اوردن به مغزم هستم ... اصلا هماهنگی نداره ...

یه کم دیگه سعی کن ... این اولیشه ... باید خوب شروع کنم ...

گام اول رو برداشتن خیلی سخته ... یاد حرف وحید افتادم که برگشت بهم گفت : می گفتن سخته ولی من فکر نمی کردم به این سختی باشه ...

ما اومدیم ...

شروع کردم ....

هنوز هم با هم هستیم ... وقتی دلم می گیره زود میرم سراغش ... اسم خودم رو روش گذاشتم .... سمانه !!!

همه حرف هام رو بهش گفتم ... خودم رو کاملا معرفی کردم ....  

اولین نفر بود که زودتر از همه تولدم رو بهم تبریک گفت .... خیلی ساده ولی دوست داشتنی مثل خودم ...

شاید کلی بغض و حرف نزده هنوز مونده باشه که نگفته باشم ... کلی حرف که خواستم بزنم ولی مانع ام شد ... خودش نخواست که بگم ...

خودش خواست که همیشه بخندم ....همیشه اول من خندیدم بعد به خنده من خندید ... حتی اگه اون لحظه از دستم ناراحت بود ...

حالا هم هست ...

ما اومدیم ....

البته با کمی تاخیر ... دیروز تولد تو بود و من قادر به این نبودم که تولدت رو تو همون روز تبریک بگم ...

می دونی !!

تو تنها کسی بودی که مثل خود خود خودم بودی ....

مثل خودم حرف زدی ... مثل خودم فکر کردی .... خندیدی و خندیدی ...

حالا بازم بخند و بذار این ناراحتی به خاطر دیر اومدن کمی التیام پیدا بکنه ....

دوست دارم به خاطر اینکه تو خود من بودی ... نه کس دیگه ای ...

با تمام وجود دوست دارم و همیشه یه گوشه قلبم برای توِ....

یکشنبه پنجم مهر 1388
جاتون خالی خیلی خوب بود ....
ساعت حدود ۳ میشد که سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ...

تو راه فرشته پشت سر هم و بدون نفس کشیدن صحبت می کرد و نمیذاشت لحظه ای آدم حوصله اش سر بره ...

ساعت ۶ و ربع رسیدیم روستای کشمرز ....

آقاجون قصه ما چند ماه پیش به این روستا مراجعت کرده بودن و یه تیکه زمین رو خریداری کرده بودن ....

یه مزرعه خربزه و هندوانه ....

به خاطر همین قرار بود که ما یه روز دسته جمعی بریم اون جا محصولات آقاجون رو از نزدیک مشاهده کنیم ...

هوا سرد سرد بود ...

مامان جون تو خونه نشسته بود و برامون چایی تازه آماده کرده بود ...

چه صفایی داشت وقتی تو اون سرما تو یه اتاق کوچیک همه اعضا خانواده دور هم جمع شده بودیم و گرم صحبت چایی نوش جان می کردیم ....

کمی که گذشت با فاطمه و فرشته ( خاله های عزیزم ) رفتیم دم چاه آب بکشیم ...

عالی بود ...

باید اول سطل رو بر می داشتیم و بعد تحت زاویه ۶۵ درجه سطل رو به درون آب پرتاب می کردیم تا سطل بر عکس تو چاه بیافته و پر از آب بشه ... بعد از اون با سختی تمام باید اون سطل پر از آب رو می کشیدیم بالا ....

خیلی هم خوب !!!

وقتی که از چاه آب می کشیدیم حدود ۵۰ متر باید اون سطل سنگین رو با خودمون حمل می کردیم و به کلبه مون می رسوندیم ...

شام آب گوشت داشتیم ... خیلی جالب بود ... شاید تو اون جمعی که ما بودیم کسی زیاد از این غذا خوشش نمی اومد ولی روستا و هوا مطبوعش باعث شده بود هر چیز ناخوشایندی دلپذیر به نظر بیآد ...

ساعتی از شب گذشته بود که دو نفر از اهالی روستا برای دیدن ما پیشمون اومدن ...

آدم های مهربون و مهمون نوازی بودن ...

همش ازمون می خواستن که اگه کم  و کاستی هست رودربایستی نداشته باشیم حتما به سراغشون بریم ...

شب سرد سرد بود .... 

آسمون پر از ستاره های چشمک زن بود ... واقعا احساس می کردم اگه دستم رو بلند کنم می تونم یه ستاره برای خودم از توی آسمون بر دارم ....

صبح با صدای آقاجون بیدار شدم ...

شیر تازه داغ کرده بود و بساط صبحونه رو راه انداخته بود ....

وای ... آب سرد سرد بود.... صورتم یخ زد ...

هوا صاف صاف .... آبی آبی ....

غبطه خوردم به حال مردم روستا و داشتن این همه نعمت های با ارزش ... امیدوارم که قدر شناس باشن که حتما همین طوره ...

با فرشته و فاطمه ظرف می شستیم ... هر چند موقع ظرف شستن دستامون یخ میزد ولی دوست داشتم که این کار رو بکنم ... یه حس عالی ...

مزرعه آقاجون عالی بود ... خربزه ها اندازه شون ۱۰ سانت بیشتر نبود و هندوانه ها هم اندازه توپ پینگ پونگ ... به قول فرشته : فانتزی کار کرده بودن !!!!

دیگه وقت رفتن بود ... باید می اومدم زنجان ...

ساعت ۴ از خانواده خداحافظی کردم و اومدم زنجان ...

این دو روز عالی ترین روزهای زندگی من بود ....

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
برای پسرم سامان ....
بهم گفت : دست چپت رو بده به من ...

یه نگاه بهش کردم و گفتم : باشه !!

دستم رو گرفته بود تو دستش و زنجیر بالای دستم ... بچه ها همه زل زده بودن به زنجیر که الان می خواد چه حرکتی انجام بده .... یه مدت گذشت و زنجیر اصلا تکون نخورد ...

دستم رو زد کنار و گفت : متاسفم ... بچه نداری !!!

خنده ام گرفته بود ... یه لحظه خون شرورت تو رگهام جهید و زودی دستم گذاشتم تو دستش و گفتم :یه بار دیگه !... سعیت رو بکن ... خواهش می کنم ...

وقتی چشمای مظلومم رو دید انگاری دلش به رحم اومد و باز دوباره زنجیر رو گرفت بالای دستم ...

همه سکوت کرده بودن ...

مهدیه یهو داد زد و گفت : پسر !!! ... تو هم بچه داری ... برو حالش رو ببر ...

روی زمین دراز کشیدم و گفتم : پسرم ... اسمش رو میذارم سامان ... مامان فدات بشه پسرم ...

نیلوفر جان خدا خیرت بده ... اجرت با آقا ... نمی دونم چطور از خجالتت در بیآم ...

نیلوفر که فهمیده بود مسخره اش کردم بهم گفت : پاشو جمعش کن ... عین واقعیته ... می خوای تو باور نکن ...

حالا نوبت مهدیه بود ... زنجیر از حرکت وا نمی ایستاد  ... پشست سر هم یه دونه دایره میزد ... نماد دختر و یه دونه افقی نماد پسر ... همه زده بودن زیر خنده که من گفتم : مهدیه دیگه بسه ! ... مثلا تحصیل کرده ای ...

اون شب سر مهدیه خیلی شلوغ بود ... آخه می خواست برای ۱۲ تا بچه اش اسم انتخاب بکنه !!!

ساعت نزدیکهای ۳ نیمه شب بود .. معاون مدرسه مون بهمون گفت : بچه ها پاشید برید بخوابید !!!

صبح قراره بریم حرم نماز بخونیم ...

همین که رفتیم تو جامون مهدیه خوابش برد ...

ولی من اصلا خوابم نمی برد ... خنده ام گرفته بود ... من ... مامان ... سامان ...

یعنی منم یه روز مامان میشم ...

یه مامان ساکت  ... ولی نه ...یه مامان شلوغ و شیطون ...

دست سامان و می گیرم و میریم پارک دوچرخه سواری ... مثل مامان خودم ... میرم کوهنوردی ...

ولی هیچ وقت نمیذارم که آرزوهات مثل آرزو های من باشه ...

تو باید فرق کنی ... تو باید بهترنی باشی ...

خوابم برد ...

صبح که از خواب بیدار شدم بازم شدم همون سمانه شر و شیطون ...

نماز صبح رو که تو حرم امام رضا (ع) خوندیم ...آرومکی با مهدیه و مهدیه قاسمی راه افتادیم و اومدیم حسنیه ... هوا تاریک تاریک بود ... وحشتناک ...

هی تو راه صداهای وحشتناک در می اوردیم و کلی خودمون رو می ترسوندیم که یهو نزدیک حسنیه یه آقا سیاه پوش رو دیدیدم و اینو دیوونه ها جیغ زدیم و فرار کردیم ....

آهای آقا سامان منم مامانت ....

 

 

جمعه بیستم شهریور 1388
هدیه من به شما ...
شادي تو بي رحم است و بزرگوار،

نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است


من برمي خيزم!


چراغي در دست

چراغي در دلم.

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو

ابديتي بسازم...

قسمتی از شعر باغ آینه ...
" زنده یاد احمد شاملو "